بگذار ...
در اغوش باز باد
تمام ان چه را كه سخت با خودم نگاه مي داشتم
رها كرده ام.
بگذار ذهن مرا
دور دست هائي منتظر
در بر بگيرد.
بگذار نگاه من
از وراي زمان به خويش بنگرد.
به سمت دورترين كناره هاي افق
تا كرانه ي مبهم ترين لحظه هاي عصر
بگذار،
اين باد هرزه گرد
مرا به ميل خود
ببرد.
م. رستمي 3/6/87
بمیرد ...
بميرد زندگي با راز هايش
با من و تو
ارزو هايش ...
به کنج سرد و تاريک اين قفس
اين جا درون حرف هاي بيهوده و،
ديوار
نفس هاي دورغين
سيم خاردار
بميرد زندگي با رازهايش
با من و تو
شاعر افسانه هايش
شب شکفت بين من و تو
عاقبت
صبح، با تمام روشنايي مرد؛ بين من و تو
عاقبت
فاصله بين من و تو
فاصله بين دو ديوار،
امتدادي رخوت اور؛ تا ناکجا شد
عاقبت
صبح با تمام روشنايي ساده مرد.
بميرد زندگي با غصه هايش
با من و تو
داستان ناتمام قصه هايش...
م. رستمي 1/1/83
اسیر ...
تمام ان چه را
که در ذهن مي پنداشتيد
چه اسان شکستند و
فرو ريخته اند
کاخ روز ها
و ارزوهاي شما
روي ويرانه ي تنهائي تان
توفان چه سخت و سهمگين بود
وعصر
چه دلگير
تمام ان چه را که پرستيديد
و تمام ان چه را که پرسيديد.
و من چقدر تنهايم
و اين روز چقدر کوچک
و توفان
چه بسيار بي کس
اسير زمان
اسير زمين.
م. رستمي 22/4/85
در طول شب ...
در تمام طول شب سرد
که راه
از اين زمستان مي برد
در دور دست اسمان
ان جا که افق
پايمال دشت شقايق هاست
کلاغ بي صدا گذشت
و از عبور مکرر حرکت نامرتب بال هاش
در ذهن ابر چيزي نماند
جز رد مبهمي بر اسمان
جز تلاطمي در امواج ملايم نسيم
جز حسرتي سرد
در ذهن کوچه يي
ان گاه که شب مي گريخت
ان دم که فصل
نقش دشنه بر خاک مي کشيد
ان روز
که تيره ترين شب از او
اغاز مي شد...
م. رستمي 23/4/84
بگو ...
بگو که این صدا
صدای پای رفتن است
بگذار؛
وقت رفتن است.
انجا که انتظار
جفت چشمان خسته ای ست براه
هنوز هم
بگو که این نگاه
واپسین دم ماندن است.
دم؛
دم رفتن است.
م. رستمی 7/10/87